کف خیابون

24,000 تومان

کف خیابون

مستند داستانی «کف خیابون» که از خودکشی نوجوانی به نام افشین به دلیل بی بند و باری های خواهر و مادرش آغاز می شود، با درایت، کاردانی و فداکاری تیم چهار نفره امنیتی: (محمد، ابوالفضل، عبداللهی و ۲۳۳ و همکاری های افشین)، به شناسایی سازمان هایی مانند (MI6) از کشور انگلستان و موسسه تحقیقاتی مطالعات بنیادی خاورمیانه در پاکستان می شود که در زیر پوشش مزون و شو و …، فعالیت های گسترده خود را برای فتنه و کودتا در انتخابات سال ۸۸ سازماندهی می کنند.

گزیده کتاب کف خیابون

رابط ما در آن جا یک مرد پنجاه ساله فغانی از بچه های مقاومت بود که فقط یک بار مراجعه کردم.

آن یک بار هم به خاطر عدم اطمینانی که حتی به سایه خودم داشتم، در حالی که من را نمی دید، جیبش را زدم و توانستم یک گوشی SSF پیدا کنم و یک سیم کارت MAXSELL بخرم و بتوانم چند تا کد سر هم کنم.
اسم جهادی اش «جواز عبدالله» بود، تنها کسی بود که شاهرودی قبل از پرواز به من معرفی کرده بود و مختصاتش را گفت.

با مکافات پیدایش کردم، آن روز در حال پشمک فروشی بود.

از پشت به او نزدیک شدم و شوکر سمی را چسباندم به زیر کلیه هاش!

خیلی آرام و آهسته به او گفتم: «سلام علیک، ۲۳۳ هستم! لطفا خودتون رو شل کنید و اجازه بدید مبلغی پول از جیبتون بردارم، لطف کنید برنگردید تا مشکلی برای هیچکدوممون پیش نیاد! اجازه هست بردارم؟ اصلا پول دارید؟»

حدود ساعت هشت شد اما خبری از آنها نبود .
قانون صبر حکم می کرد که همچنان صبور باشم و حوصله ام سر نرود . حالا مثلا چه کاری واجب تر از آنها داشتم ؟! خب هیچی ! پس باید صبور و بیدار باشم ببینم چی پیش می آید ؟!
رفتم سراغ ماشین ، همینطور که می رفتم طرف ماشین ، دیدم که یک آژانس بدون پلاک ، دم در هتل ایستاد !!
بدون پلاک بودنش خیلی ذهنم را درگیر کرد . چون آن چند روز سابقه نداشت چنین ماشینی دم در هتل !
شصتم خبردار شد که خبرهایی هست .
نشستم داخل ماشین ، دیدم راننده آژانس بی پلاک از ماشین پیاده شد و رفت داخل هتل ، چیزی نگذشت که آمد بیرون ، اما این بار با چهار نفر آمد بیرون بعله … خودشان بودند ، راننده با عفت و فائزه و ندا و زهره از هتل آمد بیرون !
سوارشان کرد ، عفت جلو نشست ، آن سه نفر هم عقب نشستند و راه افتادند .
رفتند و من هم دنبالشان ، مثل سایه دنبالشان بودم ، شوکرم را به باطری ماشین وصل کردم تا از شارژش مطمئن شم .
حدود نیم ساعت رفتیم ، وارد محله ای شدیم که همه تابلو ها و نشانه هایش و اسامی اش به زبان انگلیسی بود !
خیلی با احتیاط فاصله ام را از آنها زیاد کردم ، چون وقتی در خیابون های شلوغ ، فاصله کم می شود ، احتمال لو رفتن تعقیب و یا گم شدن سوژه هم بالاتر می رود !
محله ای زیبا با ساختما های بزرگ و شکیل با کلی تابلوی انگلیسی .
پیاده شدند سر کوچه ۳۱ پیاده شدند . اما راننده پیاده نشد . من هم با بدبختی جای پارک پیدا کردم . اما می ترسیدم برم سمت کوچه ۳۱ !
راننده داشت از آینه عقبش ، اطرافش را چک می کرد .
مجبور شدم صبر کنم . صبر کردم تا راننده گورش رو گم کند و برود ! پیاده شد و ماشین را به یکی دیگر داد و پشت سر آن چهار نفر رفت .
من زود یک عکس از راننده و ماشینش گرفتم .
به دو تا مسئله فکر می کردم یکی اینکه تا شعاع دید راننده جدید گم نشود ، نباید به طرف کوچه ۳۱ رفت ؛ دوم اینکه قطعا خیابون ها و کوچه ها دوربین دارد و نباید مثل بچه های که مامانشان را گم کردند ، برم آنجا و گیج بازی در بیاورم !
تصمیم گرفتم بروم آن طرف خیابان ، مغازه لوازم آرایشی توجه م را جلب کرد رفتم و چند لحظه ای جلوی ویترینش ایستادم ، دقیقا آن مغازه روبه روی کوچه ۳۱ بود .
تصمیم گرفتم همان مسیر را ادامه بدهم و به نگاهی بسنده کنم که  اما … تا برگشتم … وقتی یادم میاد ، تپش قلبم را حس می کنم ، تا برگشتم دیدم در فاصله یک متری ام راننده اول ایستاده و زل زده به من ، دست راستش توی پالتوش بود …
کتاب
مولفمحمدرضا حدادپور جهرمی
ناشرناشر مولف
شابک1-0290-00-622-978
قطعرقعی
سال نشر1397
شمارگان5000

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

.فقط مشتریانی که این محصول را خریداری کرده اند و وارد سیستم شده اند میتوانند برای این محصول دیدگاه ارسال کنند.